تبليغاتX
غــــــــــــــــــزلــــــــــــــــــک
سلام امروز ۲۳ اذر هستش دلم خیلی گرفته چون عزیزترینم اصلا حالش خوب نیست خودشم نمی دونه چرا حالش خوب نیست خدایا خدایا به حق این ایام محرم زودتر خوبش کن ...امروز روز شیفت کاری منه با عزیزم اومدیم اداره همه چی با هم قاطی شده بد حالی عزیزم - امتحانات میان ترم - شیطنت عسلی و شب بیداری هاش ....باشه خدایا همه اینها یه جور سر میشه ولی اگه تن سالم نباشه زندگی پاش میلنگه ...دوستت دارم خدایا و ما رو فراموش نکن هر چند پیش تو رو سیاهیم....
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در چهارشنبه 23 آذر1390 و ساعت 4:39 بعد از ظهر |
سلام امروز ۹/۹/۹۰ سا عت  ۱۰.۵۸ صبح هست .طبق معمول تو سایت  آ هستم و دارم آزمون میگیرم ..از امروز تصمیم دارم خاطرات خودم و نی نی و باباش رو تو وبلاگم بنویسم تا ثبت خاطرات بشه هم واسه خودم هم نی نی جونم و هم واسه  باباجون نی نی جونم....
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در چهارشنبه 9 آذر1390 و ساعت 11:0 قبل از ظهر |

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی ازپروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی اززمان خویش را ، وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است

اززلال چشمهایش ترشویم

وقت پاییزازهجوم دست باد ، کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند ، به خود آیم وسپس کاری کنیم

ازنگاه زرد گلدانهایمان ، کاش با رغبت پرستاری کنیم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی درمسیرزندگی ،باری ازدوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را ، با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با چشمانمان عهدی کنیم ،وقتی ازاینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها ، درد های آبیش را بشنویم

کاش مثل آب ، مثل چشمه سار ، گونه نیلوفری را تر کنیم

ماهمه روزی ازاینجا می رویم ، کاش این پرواز را باور کنیم

کاش باحرفی که چندان سبز نیست ، قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هرشب با دو جرعه نور ماه ، چشم های خفته رارنگی کنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق ، ردّ پای خویش راپیدا کنیم

کاش باالهام ازوجدان خویش ، یک گره از کار دلها وا کنیم

کاش رسم دوستی راساده تر ، مهربانتر ، آسمانی تر کنیم

کاش درنقاشی دیدارمان ، شوق ها راارغوانی تر کنیم

کاش اشکی قلب مان را بشکند ، بانگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ، ما به جای ابر ها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفافمان هم رد کنیم

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد ، حرف های قلبمان را بشنود .

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در پنجشنبه 18 شهریور1389 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |

شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي  آزار كسان درآن نباشد.

 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در پنجشنبه 28 مرداد1389 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |

خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم. 
  
خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم ‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم. 
  
خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم. 
  
خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم. 
  
خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم. 
  
خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم. 
  
خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت. 
  
خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم. 
  
خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم. 
  
خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم. 
  
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي. 
  
و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در چهارشنبه 27 مرداد1389 و ساعت 2:1 بعد از ظهر |

عاقبت در يك شب از شب هاي دور

   كودك من پا به دنيا مي نهد     

   آن زمان بر من خداي مهربان    

   نام شورانگيز "مادر" مي نهد
   

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 11 مرداد1389 و ساعت 8:47 قبل از ظهر |
از که پنهان کنم اين راز دل خسته خويش ؟


از نسيمی که پيام آور توست ؟


از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟


از خدائی که خودش می داند ؟


عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 21 اردیبهشت1389 و ساعت 9:5 قبل از ظهر |
سلام به دنیا سلام به زیبایی هاش ... سلام به بهار ......سلام به دختر گل خودم.....دخترم من نمی دونم واقعا خدا چه اندازه مهربونه ولی اینه می دونم که در حد و اندازه نمی گنجه.....دخترم امیدوارم هر چه زودتر بیا و خودت ببینی که چقدر خدا به زندگی ما لطف و عنایت داره.....خدایا سپاس خدایا شکر خدایا ممنونتم ....رهایم نکن و همیشه نگهبان و نگاهدار من و خانوادم باش....
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 20 اردیبهشت1389 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |
 

               غزل غزل به ياد تو

                             قدم قدم فداي تو

                                            ستاره هاي آسمون

                                                                  ريخته به زير پاي تو

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در شنبه 1 اسفند1388 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |
کسی با چشمان زیبایش نگاهم کرد


نگاهش را نفهمیدم ولیکن بی قرارم کرد

خودش از جنس دریا بود ,دلش ساده ,من او را یاس نامیدم


به یاد گرمیِ احساس ,دو چشمان نجیبش را پرستیدم

چه زیبا بود,پاک ,بی آلایش مثل قطره باران


صدای دلربایی داشت حتی مهربانتر از آرام

خدا داند چه شبهایی به شوق دیدنش تا صبح نخوابیدم


نمی دانم چرا اما من او را دریاچه ای از یاس میدیدم

ولی او بیگانه با غم بود نمی دانست شکستن چیست


کسی را در به در کردن و معنای حقارت چیست

چقدر سخت است گلِ خود را درون باغ دیگران دیدن


و سختر آنکه از ترس چیدنش هرروز لرزیدن

 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در شنبه 1 اسفند1388 و ساعت 11:0 قبل از ظهر |

سلام خدا جونم ممنون از اينكه اينقدر مهربوني و منو به خواسته دلم رسوندي ..ازت دو تا خواهش داشتم كه هر دو تاشم برآورده كردي پشت سر هم ......نمي دونم ولي من همه چيز رو به تو سپرده بودم كه بعد از اين همه انتظار بالاخره بهترين بهترينها رو واسم رقم زدي..واقعا كه بي همتايي .....واقعا كه عظيمي....واقعا كه توانايي....سپاس تو را سپاس بخاطر تمام آنچه كه شايسته اش نبودم ولي به من عطا كردي...امروز تولد امام موسي كاظم پدر امام هشتم است و وقتي ديشب ساعت ۱۱:۳۰ مورخ ۲/۱۱/۸۸ متوجه برآورده شدن حاجت دوم شدم داشتم از خوشحالي بال درمي آوردم....نمي دونم چطور ازت تشكر كنم ممنونتم خـــــــــــــــــــــدا

 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در شنبه 3 بهمن1388 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
خدای بزرگ نمی دونی چقدر اضطراب دارم کی این شب انتظار به بایان میرسه  آخه خودت که می دونی فردا چه روز حیاتی واسه من هست...بس ناامیدم نکن البته می دونم که تو خودت همیشه بهترین ها رو واسم انتخاب می کنی هر چند که من اصلاشایستگی این همه لطف و مهربانی بی کرانت نیستم ولی تو همیشه کرم و بخششت شامل حالم هست.ایندفعه رو هم اگه خودت صلاح می دونی واسم خوب رقم بزن که تو سرشار از خوبی هایی .....راضی ام به رضای تو ای مهربان ترین مهربانان...الان ساعت ۱۱:۳۰ شب مورخ ۳۰/۱۰/۸۸ هست تا لحظه موعد ۱۵:۳۰ ساعت دیگه مونده....ناامیدم نکن یا ارحم الرحمین..
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در چهارشنبه 30 دی1388 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |
غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 28 دی1388 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |

روزی دو راهب بودایی از روستایی می گذشتند . آنها به نهری رسیدند که در اثر بارندگی اکنون پر آب شده بود و دختر جوانی را دیدند که سعی می کرد به آن سوی نهر برود اما می ترسید که لباسهایش خیس شود .

یکی از راهبان بدون اینکه حرفی بزند دختر جوان را بغل کرد و با خود به آن سوی رودخانه برد و سپس او را زمین گذاشت و دو راهب به راه خود ادامه دادند .

یکی دو ساعت در سکوت گذشت و راهب دوم همچنان در فکر بود تا اینکه لب به سخن باز کرد و به دوستش گفت تو چطور توانستی این کار را بکنی ما راهب هستیم و تماس با زنان برای ما بسیار بد است .

راهب اول لبخندی زد و گفت من آن دختر را همانجا کنار رودخانه هم از بغلم و هم از ذهنم پایین گذاشتم اما تو او را تا الان در ذهن خود نگه داشته ای حال بگو کار کداممان بد تر است .

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در پنجشنبه 19 آذر1388 و ساعت 10:44 قبل از ظهر |
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم…

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |

 تقدیم به صبورترین و مهربانترین وفداکارترین همسردنیا(ر س و ل )

وقتی هستی آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم  که از گذر سریع لحظات غافل می شوم
دوست دارم این لحظات کنار هم بودن را تا بی نهایت ادامه دهم...
وقتی هستی همه چیز "تو" می شود و من سراپا چشم
نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند  که چه قدر عاشقت هستم
چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم
چه قدر همیشه نگرانت هستم
همیشه چشم به راهت هستم
خدایا این عشق پاک را از ما مگیر
هر روز بر این عشق فزونی بخش و آن را شعله ور تر کن

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |
خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من و

میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده


دل گمگشته ی من را نشانم ده
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |

حجم سرد خیالت را از آرزو هایم بردار و برو

آنچنان برو که گویی هیچگاه نبوده ای

تنها یک چیز می توانی باشی  :   خاطره ای تلخ .

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دنیا تنگ تر شده بود !

عروسک ببعی کنار تختم خندید و گفت :     

دنیا هیچ فرقی نکرده ؛ باچشمان پف کرده از گریه دیشب

بهتر از این نمی توان دنیا را دید.

اگر می خواهی دنیا را خو ب ببینی بقچه ی عشقت را

از لب طاقچه ی محالات بردار و در گنجه بگذار

بعد پنجره را باز کن تا نسیم بوی مشمئز کننده اش را ا زفضا پاک کند.

خودت هم یک دوش بگیر

     همه چیز حل است.

           به همین راحتی!!!

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |

برو برو که خسته از شکستنم
      من آسی از هرعشق و هر دل بستنم
      کبوترم که پر زدم ز بام تو
      بیزارم از نامت به لب آوردنم

یه روز سراب منو خواب منو شراب من
                                           تو بودی و تو
امروز شباب منو و تاب منو عذاب من
                                          تو هستی و تو
یه روز بهار منو و یار منو وقرار من
                                         تو بودی و تو
امروز خزان منو زوال منو زیان من
                                         تو هستی وتو

ستاره هارو شمردم
نیومدی و نمردم
بیا که جون نسپردم
بیا که جون نسپردم
                          میون گریه دویدم
                          حباب اشکو ندیدم
                          ندیدمت که ندیدم
                         ندیدمت که ندیدم

یه روز سراب منو خواب منو شراب من
                                           تو بودی و تو
امروز شباب منو و تاب منو عذاب من
                                          تو هستی و تو
یه روز بهار منو و یار منو وقرار من
                                         تو بودی و تو
امروز خزان منو زوال منو زیان من
                                         تو هستی وتو
     
      برو برو که خسته از شکستنم
      من آسی از هرعشق و هر دل بستنم
      کبوترم که پر زدم ز بام تو
      بیزارم از نامت به لب آوردنم

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |

چندبار تو مجلس روضه‌ى حضرت على‌اكبر نشستى ؟!

 چندبار با شنیدن روضه آقا ، پایه‌هاى دلت از درون لرزیده ؟!

 چندبار آرزو كردى كه اى كاش منم اون موقع كربلا بودم ...

 كاش منم بودم و زیر پرچم آقا حضرت اباالفضل  میجنگیدم ...

 هر وقت اسم حضرت عباس رو میشنوم ، انگارى یه چیزى تو دلم میریزه !

 علمدار وفادار ، رشید كربلا ...

 كاش منم بودم و جانم رو فداى شما میكردم ،

 كاش بودمو سعادت شهادت زیر پرچم پرافتخار شما رو داشتم ...

 میدونم رو سیاهم ؛ ولى شما آقایین ؛ نیم‌نگاهى به آرزومنداى قبر شش‌گوشه‌اتون نمیكنین ؟!

 اینقدر دیدم و درك كردم كه این دنیا برام پشیزى ارزش نداره !

 به خدا حاضرم هرچى دارم بدم ، یه بار بیام كربلا ، یه بار زیارت عاشورا و كمیل رو كنار ضریح

 شما بخونم ... آقا ! شما رو به على‌اكبرتون  ، دستمونو بگیرین ...

 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |

زیبایى دنیا را

 

تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگریستم دریافتم ؛

 

و از آن پس هیچ لحظه اى از عمرم بدون اندیشه تو سپرى نشد ...

 

اگر عمر من تنها یك شب باشد ،

 

آرزو دارم همان یك شب را با تو بگذرانم .

 

عزیز من

 

این دنیا تنها هنگامى زیباست ، كه در كنار تو باشم . ولي افسوس كه تو هميشه همه چيز را

 

به من ترجيح ميدهي... 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 11:16 قبل از ظهر |

 باورت میشه شریک زندگیه من؟باورت میشه ۶سال از جوونه زدن یه حس غریب و در عین حال عمیق و مقدس در وجود من و تو می گذره؟۶ سال از آشناییمون.از شناختمون. از عشقمون.طبق قراره هر سالمون باید روز ۴ مهر حلقه های طلایی رو از دستمون در بیاریم و حلقه های نقره زمان دوستی رو جایگزین کنیم ولی آیا امروز فرصت یک نگاه عمیق که یادآور عشق آتشین ما باشه رو پیدا کردیم؟فرصت کردیم گذشته ها رو مرور کنیم و از یادآوریشون وجودمون غرق لذت شه؟تونستیم با هم بیرون از خونه شام بخوریم و فارغ از روزمرگیهامون و درگیریهای کاری که برای جفتمون پیش اومده عشق ۶سالمون رو مرور کنیم؟امروز اینها رو از خودم پرسیدم و به خودم این جواب رو دادم نمی خوام تا آخر عمر اینجوری زندگی کنم مطمئنم ۴ مهر سال دیگه رنگ دیگه ای خواهد داشت.در هر صورت سالگرد ازدواجمون مبارک رسول عزیزم ببخش که خستگی بیش از حد من و وقایع ناخوشایندی که اتفاق می افته اجازه نمی ده احساساتم رو درست ابراز کنم.امیدوارم هردومون هر چه زودتر به شرایط عادی زندگی برگردیم.

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت 11:16 قبل از ظهر |
نمیدونم چه احساسی دارم...نمیدونم چه احساسی بایدداشته باشم... فقط میدونم این حالتو دوست ندارم

به گذشته که نگاه میکنم میبینم چقدر بی دغدغه بودم! شایدم شکل دغدغه هام فرق میکرده ولی الان تحملش خیلی سخت تره...

سرم درد میکنه... مثل اینکه مغزم از سرم و فکر و خیالامو خودم خسته شده!!! ... میخواد از این زندان بیاد بیرون!

بعضیا فکر میکنن خیلی شادم... بعضیا فکر میکنن موفقم... بعضیا فکر میکنن همه چی دارم... بعضیا فکر میکنن خوبم... بعضیا فکر میکنن کلاس زیادی میزارم... خلاصه هر کسی یه جور فکر میکنه...

معلومه هیچ کدوم منو نفهمیده!!!!

شایدم من آدم شناس خوبی نیستم و همه رو خوب میبینم یا شایدم بقیه دارن سوئ استفاده میکنن... نمیدونم

میخوام برم سفر... واقعا احتیاج دارم

هیچ موقع فکر نمیکردم اینقدر ساده بودم!!! هیچ وقت فمر نمیکردم بقیه اینقئر دورو باشن....


دلم شاهزاده رویاهای بچگیمو میخواد ولی بدون هیچ رویایی..... 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 5 مهر1388 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |
نیایش با خدا

خداوندا  

مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  

تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم

آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  

آنجا که شک است ایمان بدهم

 آنجا که نومیدی است امید دهم  

آنجا که غم است شادی به پا کنم  

خداوندا  

باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم 

 در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

خدایا 

احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم

 خدایا... 

می ترسم از عملی که نفسم آنرا صحیح می خواند ولی دلم از آن می ترسد و عقلم به آن

 شک دارد، 

 خدایا... 

نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این

میانه مانده. 

خداوندا... 

من از احساس بیهوده بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم. 

خداوندا... 

 مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم 

  پس دستان مهربانت را بگشا  

 که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ... 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 11:13 قبل از ظهر |

 

 

غزلک ، شکستنت کار کيه؟

به عزا نشستنت کار کيه ؟

عسلک ، نبينم افتادن تو

بگو پرپر شدنت کار کيه؟

غزلک گريه نکن ، گريه به چشمات نمی آد

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |
سحرم دولت بیدار به بالین آمد

                                      گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

                                        تا بینی که نگارت به چه آیین آمد

 

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

                                      که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

 

گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد

                                        ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد

 

ساقیا می بده وغم مخور از دشمن و دوست

                                         که به کام دل ما آن بشد و این آمد

 

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار

                                   گریه اش بر سمن و سنبل نسرین آمد

 

                  چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

                  عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد 

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |
خدایا.....

خدایا چرا ناامیدم کردی چرا ؟؟؟؟همه امیدم به آرزوی دیرینه ای بود که محقق نشد شاید قسمت نبود شاید

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 10:24 قبل از ظهر |

همه چیز با تو، زیباترین است

 

                 خــــــــدا

 

زیباترین خاطرات عمرم را تو آفریدی.

 

زیبا ترین نگاهی که به یاد دارم نگاه توست.

 

زیبا ترین انتظار، انتظار شیرین دیدن توست.

 

زیباترین حسرت، حسرت سال های بودن بدون توست.

 

زیباترین احساس، حس جاودانه عشق ورزیدن به توست.

 

زیباترین رؤیا، رؤیای شیرین با تو بودن است.

 

زیباترین کلمات، کلماتی است که نثار تو گردد.

 

زیباترین شب ها، شب هایی که با تو ویاد تو هستم.

 

زیبا ترین روزها، روزهایی است که با اندیشه تو سپری گردد.

 

زیباترین سکوت،سکوت عاشقانه ای است که گاه با تو دارم و از هزار فریاد در گلو رساتراست .

 

زیباترین اعتراف، اعتراف به مهرورزی جاودانه با توست.

 

این چنین است که با تو زیباترین ها را تجربه می کنم.

+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |
دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
+ نوشته شده توسط سید رسول اتقیا در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 10:53 قبل از ظهر |